تبليغاتX
مینا لایف - سبزم و رویایی

دلم نمی‌خواست دیگه اینجا بنویسم... اینجا رو دوست ندارم... مال من نیست... با این وجود دلم می‌خواد این روزها یه جایی ثبت بشه... این مستر ؟؟؟ یه حرفی زد و زد کار نوشتن خاطراتم رو توی دفترچه خاطراتم خراب کرد... خدا بگم چیکارت کنه...

بیکار تو خونه نشستم اما باور کن داره حال می‌ده... وقتی که اغلب اوقات رو توی جاهای شلوغ بودی، این‌طوری سکوت گیرت میاد... دیگه از بیرون رفتن از خونه بدت میاد... صبح‌ها توی یه آرامشی از خواب بیدار می‌شم، ورزش ، البته بهتر بگم نرمش ، یه دوش آب گرم... یه خودآرایی کوچولو... بعد کارای خونه رو در آرامش، بعضی وقت‌ها هم با موزیک و خدای ناکرده حرکات موزون و ... انجام می‌دم، کتاب می‌خونم (امروز بینوایان رو تموم کردم)، بعد یه ناهار و یه چرت کوتاه بعداز‌ظهرانه و بعد هم رسیدگی به اموری که شاید هیچ وقت بهشون فکر نکرده بودم... همه اون چیزها و آدم‌هایی که برام مهم هستند... یه سری به قفسه کتاب‌های نخونده‌ام می‌زنم... موزیک گوش می‌دم، خرید می‌کنم... نمی‌دونستم اینقدر استعداد خانه‌داری دارم، وگرنه موقعیت‌ها رو این‌طوری حیف و میل نمی‌کردم...

یه عادت خوبی پیدا کردم.. موقع خواب شبانه وقتی توی رختخواب قرار گرفتم، از توی گوشیم زیارت عاشورا رو می‌زارم و با اون نوا... حس خوبیه...

راستی تصمیم دارم به زودی یه کلاس خط ثبت نام کنم...

خیلی خوش می‌گذره و مهم‌تر از تک تک همه‌ی این‌ها ... به مادرم رسیدم و هر روز که می‌گذره بیشتر به این باور می‌رسم که بدون هر چیز و کسی می‌تونم زندگی کنم، اما بدون مادرم... هرگز!... مامان عاشقتم...

به بهشت نمی روم، اگر مادرم آنجا نباشد...

( تصمیم دارم یکسری چیز میزا و یکسری آدم‌ها رو طی تفکرات و بررسی‌های انجام شده کمرنگ‌تر و یا حتی پاک‌کن بردارم پاکشون کنم... الهی هِلپ می... )

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:8  توسط مینا لایف  | 

 

...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:24  توسط مینا لایف  | 

خدا جونم سالاری ، دمت گرم... بابا تو دیگه کی هستی... نشونه‌ات رو گرفتم. نگران نباش... ای وللللللللللللل... کارت درسته.

فردا با بروبچ می‌خوایم بریم پیک نیک... تدارک و آره و اینا... مطمئنم حسابی بهمون خوش می‌گذره...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:12  توسط مینا لایف  | 

خانم طائبی عزیزم، خوابت رو دیدم، بعد از تقریباً 10 سال پیدات کرده بودم، بغلت کردم، بوسیدمت... بغلت کردم ... آخ که چقدر دلتنگ اون روزهام... یادش بخیر... خیلی دوستت دارم... خیلی خاطرتو می‌خوام، یعنی الان کجایین؟ چه می‌کنین؟ یادش بخیر... یادش بخیر اون سال‌های نوجونی.... سال‌هایی که مثل الان اینجور درمونده... از این‌جا رونده، از اونجا مونده، پا در هوا نبودم... اون موقع‌ها که اینقدر بار گناهام سنگین نبود، اون موقع‌ها که اینقدر فکرم مشغول نبود.. اینقدر تنبلی نمی‌کردم... اینقدر احمق نبودم.. سال‌هایی که دنیا رو اندازه خودم می‌دیدم....همونطوری باورش کرده بودم... ولی الان می‌بینم اوه ه ه ه ه، دستم به هیچ جای این روزگار و این دنیا نمی‌رسه.....خداااااااااااااا........ خداااااااااا منم..........

خانم طائبی عزیزم یاد اون روزها بخیر... تو گلناز رو خیلی دوست داشتی... اما من تو رو... یادته؟ یادت هست کفشای پاشنه بلند قهوه‌ای رنگت رو؟ تکیه کلام اون موقع‌هات رو یادت هست؟ من یادمه «نور علی نور» یادش بخیر... همیشه دوستت داشتم و دارم... یادمه سال سوم که خانم زین‌العابدین گفت که دیگه نمی‌یاین، اشک تو چشمام جمع شد... نمی‌دونم از این‌که یه روزی یه جایی ببینمتون چی بهم می‌گین؟....................................

امیدوارم هر جا هستین، هر جا زیر این آسمون بزرگ، با همه‌ی عزیزانتون، سرتون بلند باشه، تنتون سالم، لبتون خندتون... خیلی دلم براتون تنگه، برای شما، اون روزها، اون خاطره‌ها، اون  لحظه‌ها، اون درس خوندن‌ها........

دلم برای خودم تنگه....

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:14  توسط مینا لایف  | 

و من امروز دردمندم...

مجموعه عکس های لحظات عاشقانه | AriaPix.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 11:18  توسط مینا لایف  | 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین! (بسیار جالب)

To fall in love 

عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !

o hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره

To be part of a team.
عضو یک تیم باشی

To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ......
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی

These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن به تو نشان میده، تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده. (چارلی‌ چاپلین)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 9:53  توسط مینا لایف  | 

یکی از دوستام تعریف می کرد (با خنده):

                                    "بهش میگم : تو جان منی..

                                      میگه : آها جانور دیگه... "

                                                   .........

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 8:58  توسط مینا لایف  | 

استاد بعد از کلاس بهم گفت امروز همش داشتی حرف می‌زدی، سر کلاس هیچی بهت نگفتم... از خجالت آب شدم‌ها... راست می‌گه بنده خدا، وسط این آنا و سپیده می‌شینم، این‌ها که قربونشون برم، همیشه بهشون می‌گم هیچی که مهندس نشه، من و شما حتماً میشیم، بچه‌های خوبین ولی خوب.... شما که خانوم‌ها رو می‌شناسین... چه کنیم دیگه...

پول + پرویی + پارتی: فرمول کار پیدا کردن از نوع حرفه‌ایش

به استادم گفتم استاد اگه بخواین یه توصیه، یه نصیحت به ما داشته باشین، چی می‌گین؟ گفتن تو هر کاری که  هستین وقتتون رو تلف نکنین، مطمئن باشین چند سال دیگه مغزتون دیگه اینجوری کشش این مطالب رو نداره... خدا دوستت دارم.

ای خداااااااااا من الان دقیقاً اینجام، تو دقیقاً کجایی؟ (خدا جونم اون کاره بود که باهات در موردش صبت کردم، پس چی شد عزیز دل برادر؟ یه کاریش بکن جان من، جون تو نباشه، جون خودم که غلامتم خیلی بهش احتیاج دارم... دستت درست!)

از شب احیا بگم که شب نوزدهم که تخت خوابیدم (جون شما نباشه، به جون این.... این میز... حسش نبود)، شب بیست و یکم و بیست و سوم رفتیم امامزاد سید محمد، شب بیست و یکم که همش در رفت و آمد بودم، خواهر کوچیکم رو گم کردم، (نگران نباشید، الان ایشون بالا خواب هستند.) اون شب همچین توفیق موفیق نیافتیم، ولی شب بیست و سوم خوب بود (یه چار تا از قطرات ارزشمند آب نمک از این چشمای خوشگلم گولی گولی اومد پایین)، تازشم همونجا سحری خوردیم. خداوند این مستر طاهری رو خیر و فضیلت فراوان عطا کنه که یکشنبه زنگ زد گفت نیاید سرکار، من کجا؟ تو رختخواب- بابا خیلی زور می‌گفت اگه می‌رفتیم سرکار...

یاد شب‌های احیای پارسال که می‌افتم فقط می‌خوام از خنده غش برم، بسکه خنده‌دار بود این رفت و آمدمون، امسال که همش یه دوستی زحمت بردن و برگشتوندنمون رو کشید (دوست عزیز، ممنونم یه عاااااااااااااالمه) ولی پارسال ماشین یخده، یه فیلمی داشتیم‌ها سر برگشتن به خونه... یادش بخیر...

تو این کار جدیدم ADSL داریم با سرعت 1 گیگ، یعنی می‌زنی Download، چشماتو می‌بندی باز می‌کنی، فرت تموم شد... یک حالی می‌ده برادر، خفن... سایت رو اِکی اِکی برات باز می‌کنه قشنگ که شُشَم حال می‌یاد... هیچی دیگه ما فقط دعا می‌کنیم به جون این رئیسمون، شما هم که این‌جا رو می‌خونی یه دعا بکن که خداوند این وقت‌های اضافه رو از ما نگیره که یه حالی به شُشِمون بدیم دیگه...

در این آخرین اصباح سحری دعا می‌کنم که خداوند بزرگ برای هممون شادی‌های حقیقی زیادی مقدر کنه و ما وجودش رو از خودمون دریغ نکنیم.

(راستی یه دوست خوبی پیدا کردم، از همونایی که آدم میشینه کنارش بعد با کوهی از انرژی بر می‌گرده‌ها... دلتون نسوزه، چون اگه بگردین شما هم از این دوست خوبا زیاد دور و برتون دارین. اینقده، (به انگشتام نگا کن) همش اینقده چشماتو باز کن...)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 6:11  توسط مینا لایف  | 

دیگه جدی جدی از دستت عصبانی ام....

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 23:3  توسط مینا لایف  | 

بدون شرح

چهارشنبه‌ی گذشته – شرکت...:

منشی شرکت به یکی از بچه‌های کلاس: کاش نمی‌رفتی کلاس با هم چایی می‌خوردیم.

یکی از استادید: خانم... روزه نمی‌گیری؟

منشی: نه! مامانم گفته تو روزه نگیر، ضعیفی...

همون استاده: چه جالب... من می‌خواستم بگیرم، ولی دیدم گشنم می‌شه....

10 دقیقه بعد، مدیر شرکت با یه رانی تو دستش از کنارمون رد میشه، میره به طرف آشپزخونه....

 


امشب بعد از یک هفته که خودمو آویزون این ویدئو کلوپ سر کوچمون کرده بودم، این سوپر استار به دستم رسید. گرچه تو سینما دیدمش، ولی خب آخه خیلی قشنگ بود... موضوع جالبی هم داشت... هیچی دیگه با بروبچ خانواده نشستیم دور هم با این بازی شهاب حسینی و فتانه ملک محمدی کلی حال کردیم... بابا شهاب جون دمت گرم... بشمر...

فردا 2 ساعت پشت سر هم کلاس دارم اونم چه ساعتی!!! 2:30 تا 6... تازه کتابخونه  هم باید برم... خدا دیگه تو این هوا با این زبون روزه رحم کنه...

جلسه‌ی قبلی استاد تمرین داد بهمون در مورد IPهای بی‌کلاس، نمی‌دونی توی تمرین اولی من رسماً گند کاشتم، مثل گاو به وایت برد نگاه می‌کردم، هیچی نمی‌فهمیدم، مخم اصلاً قد نمی‌داد.... اینقدر بهم برخورده بود بابت این قضیه، خجالت کشیدم وگرنه اشکام اومده بود پایین، آخه واسه خودم خیلی حرفه که نتونسته بودم تمرین‌ها رو حل کنم، تازه استاد هم هی به من نگاه می‌کرد، هی می‌پرسید فهمیدی؟.. با چشماش می‌گفت تو چقدر شبیه این یارو، رفیقه شِرِکی... (باور نمی‌کنی؟ حق داری، آخه نیستم)... (استاد جون مادرت، دیگه اینجوری نگام نکن، بابا من به خودم امیدوارم، فک کردی کم الکیه...)

آره دیگه، پر بودم از احساس‌های بد بد که نگو... تازه اون جلسه شانس رفیق ما هم باهامون بود، (سر کلاس مهمان بود...) یعنی آی ضایع شدم، آی کفرم در اومده بود، ای بمیرم من که بشینم 4 کلوم درس بخونم...

خدا جونم بی‌خیال....

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 0:26  توسط مینا لایف  |